ميرفت، ميرفت، يه دفه شنيد؛....واستاد،... و ديد، لرزيد...... خنديد....فکر کرد......
رسيد... نشست....شنيد.. .....-گفت...-می گفت...راحت شد....خيال کرد رسيد....
رسيد...گذشت....خوابيد...خواب ديد.... صدا زد...نشنيد..... خنديد....می خنديد....
می خواست بگه...اما نمی شنيد..
باز صدا زد.....بازم نشنيد.
نگاه کرد....نديد...ترسيد....پاشد....گفت...بازم نشنيد...صدا زد... داد زد... داد زد..
بازم نديد... فکر کرد
دعا کرد... زجر کشيد...خنديد ...نداشت..نبود...نديد..آروم شد...تو آئينه ديد...
يه عالمه سفيد...يکيشو کند...روشو کشيد... يه چيزی نوشت...واسه اونی که نرسيد....
رفت و رفت.و رفت.. ديگه کسی اونو نديد...
حالا جائی که نشسته بود..يه درخت در اومده بود... پر از برگهای سفيد....
يه عالمه واستادن... می پرسن:..نشونی هاش که رسيد
. کسی خدا رو نديد؟؟....
حتما يه سری به http://www.kavini.persianblog.com بزنيم....همين.
يک وقتی، يک جائی، يک کسی داستانی برايم تعريف کرد که سعی کردم اينجا دوباره تعريفش کنم.....اميدوارم چيزی از قلم نيفتد...تا خيانتی در امانتی نشود
با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توی دستش.اون يک شکلات گذاشت توی دستم.....من بچه بودم...اون هم بچه بود...
سرم رو آوردم بالا...سرش رو بالا کرد....
ديد منو می شناسه..خنديدم... گفت:"دوستيم؟"...گفتم:"دوست دوست".
.گفت:"تا کجا؟".......
گفتم:" دوستی که (تا) نداره"..گفت:" تا مرگ"..خنديدم و گفتم:"من که گفتم (تا)نداره"
گفت:" باشه تا پس از مرگ"..گفتم:" نه،نه؛نه...(تا)نداره"..گفت:"قبول..تا اونجا که همه دوباره زنده می شن...بازم باهم دوستيم..تا بهشت..تا جهنم..تا هرجا که باشه من وتو با هم دوستيم".
خنديدم و گفتم:"تو براش تا جا ئی که دلت مي خواد (تا) بذار....اصلا يه تا بکش از اين سر دنيا تا اون سرش...اما من بازم ميگم (تا) نداره"...نگام کرد....نگاش کردم...
باور نمی کرد ،می دونستم.اون دوستی بدون (تا) رو نمی فهميد....
گفت: بيا برای دوستيمون يه علامت بذاريم....گفتم:باشه،تو بذار...گفت: شکلات....هربار که همو ميبينيم يه شکلات مال تو يکی مال من....قبول کردم.
هربار يه شکلات می ذاشتم تو دستش،اون هم يه شکلات می ذاشت تو دست من.همديگرو نگاه می کرديم يعنی که دوستيم...دوست دوست.. من تندی شکلاتم و باز مي کردم و می خوردم...می گفت: شيکمو!...و شکلاتشو می ذاشت توی يه صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم:بخورش...می گفت: تموم می شه،می خوام تموم نشه، تا هميشه بمونه.
کم کم صندوقش پر از شکلات شد.هيچ کدومش و نمی خورد. من همش رو خورده بودم.گفتم :يه روز اگه شکلات هات خراب شدن ،چی کار می کنی؟...گفت:مواظبشون هستم..نگهشون می دارم تا موقعی که دوستيم...من يه شکلات گذاشتم تو دهنم و گفتم:نه،نه، دوستی (تا) نداره....
يه سال، دوسال،چهار سال ،ده سال، شد..اون بزرگ شد..من هم بزرگ شدم..من همه شکلات ها رو خورده بودم...اون هيچ کودومش و . نخورده بود....
اون اومده امشب خداحافظی کنه...می خواد بره... بره خيلی دور...گفت:ميرم اما زود بر می گردم...ميدونم می ره و بر نمی گرده... يادش رفت شکلات بده...من يادم نرفت.. يه شکلات گذاشتم کف دستش..گفتم: اين واسه خوردن
..يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش...گفتم:اين هم آخرين شکلات واسه صندوق قشنگت..يادش رفته بود صندوقی داره...هردوتاش و خورد..خنديدم..
دوستی من (تا) نداشت.
همه شکلات ها رو هم خورده بودم..خيلی هم خوب بودن... اما اون هيچ کدومشو نخورده بود و اصلا يادش نبود الان کجان....
راستيیبا اون همه شکلات نخورده ،چی کار بايد کرد؟؟....همين.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|